آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفرنامه خرداد92(5)

کاخ رامسر : خانمی فوق العاده بد اخلاق بود و اصلا اجازه عکس انداختن نمی داد تنها عکسیه موفق شدم بندازم   تله کابین رامسر که خوشبختانه خانمی هیچ ترسی نداشت و با اشتیاق به اطراف نگاه می کرد ولی بابایی شاد و خندان در تله کابین ببین تو رو خدا چه اداهایی درمیاره چه منظره زیبایی بالای کوه در حال نیک نک خوردن آن هم با لذت تمام نوش جون این دخملی دست و دلباز من از پفیلاهاش به من هم تعارف می کنه، مرسی   ...
27 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92(4)

ساحل زیبای تنکابن آیلا خانمی گریزان از دریا و شن روی نیمکت گذاشتیم مبادا پاهای کوچولوش به شنها بخوره . تازه روشم برگردونده که عکس نگیرم به دقت به خانمهایی که پاهاشونو تو دریا گذاشتن نگاه می کنه تو رو خدا حالت صورتشو ببین دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و داره اعتراض می کنه که پاهاشون داره خیس می شه آیلا با دل نگرانی به خانمه نگاه می کنه عصر باد می وزید و آیلایی سردش شده و بابایی هم در حال پوشوندن کت ای جان ببین چطور چمپاتمه زده و رو به دریا . بابا دختر فقط کمی پاهاتو به آب دریا بزن من اعتراض دارم کم کم باد شدید تر شد و خانمی کلاهشم سرش کشید ...
27 خرداد 1392

سفرنامه خرداد 92 (2)

صبح زود از اردبیل بابایی نون خریده بود و پشت شیشه گذاشته بود تا خنک بشه نمی دونم چطوری این نونه تالاپی افتاده بود رو صورت گل گلی خواب آود من در پارکی در خروجی خلخال ، در حال صبحانه خوردن اوه باز در حال نسکافه خوری وای چه هیجانی  در حال فرار از دست بابایی برای اینکه نمی خواست سوار ماشین نشه بابایی همچنان به دنبال وروجک باز الفرار ...
22 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92 (3)

ظهر برای ناهار در لاهیجان توقف کردیم هوا گرم بود و دخملی به یک باره تابستونی شده   فکر کنم احساس کرده پشه نیشش زده غم آلود نگاه می کنه به کجا چنین خیره شدی ؟ خوب حالا بگو به چی زل زده بودی برا کلیدهای مامان نقشه کشیدی ...
22 خرداد 1392

سفرنامه خرداد 92(1)

ظهر پنج شنبه ٩/٣/٩٢ به طرف اردبیل راه افتادیم حدود ٧:٣٠ به اردبیل رسیدم اول  به محل اسکانمان رفتیم و بعد به دریاچه شورابیل رفتیم برخلاف تصور ما خیلی شلوغ نبود و تا آیلا وسابل بازی رو دید هوش از سرش پرید و شام بی شام . آیلا در حیاط محل اسکان دختره خوب زشته دهنت رو باز نکن مثل عکسهای مشهدخبر دار ...
22 خرداد 1392

سی و دو ماهگی

فسقل مامان دیروز مصادف بود با سی دو ماهگیت عزیزم مبارکت باشه . الان سی و دوماه هست که وارد زندگی ما شدی و چنان در متن زندگی هستی که آدم فکر می کنه انگار همیشه همین طوری بود ولی پریشب موقعی که به خونه عمه سارا جون مهمون رفتی و شب اونجا بودی تو خونه جایت خالی بود، حتی به بابایی گفتم سالها به زندگی دو نفره عادت کرده بودیم و هیچ خلائی احساس نمی کردیم ولی حالا یک طور دیگه هست آدم احساس دلتنگی می کنه هر چند با وجود شیطنت گاهی امکان استراحت نیست با تمام اینها دلم برای شیطنتها ، بلبل زبونی ها و بهانه گیریها و شیرین کاری هات و ... تنگ تنگ شده بود. پی نوشت : البته این پست رو دیروز به صورت ناتمام نوشته بودم ولی...
19 خرداد 1392

مسابقه اینترنتی

دوست خوبم عاطفه جون مامان الای ناز من رو به مسابقه وبلاگی دعوت کرد و من هم در این مسابقه شرکت کردم و بعد از اون هم سه تااز دوستام رو به این مسابقه دعوت خواهم کرد 1 -بزرگترین ترس تو زندگیت چیه؟ترس از اعمالم    2- اگه 24 ساعت نامرئی بشی چیکتر میکنی؟در حال حاضر یک خواب بی سر و صدا از دست شیطونی های دخترم   3-اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن 5 الی 12 حرفت رو داشته باشه اون آرزوت چیه؟سلامتی خانواده ام و شفای همه مریضها   4-از میان اسب وپلنگ وعقاب کدوم رو دوست داری؟ اسب .    5-کارتون مورد علاقه ات چیه؟بارباپاپا- مهاجران –جودی ابوت  6-در پختن چه غذایی مهارت ن...
18 خرداد 1392

نمایشگاه گل

روز چهارشنبه 1/3/92 به نمایشگاه گل و گیاه و ادوات کشاورزی رفتیم از اونجای که خانمی از موقعی که به مهد کودک می ره بعد از ظهرها لالا می کنه تو ماشین خوابش برد و در نتیجه اکثرا لالا کرده بود و در آخر دیدارمون بیدار شد و یک آقایی هم بهش از سایز خیلی کوچیک سطل زباله های شهرداری داد حتی یک لحظه هم از خودش دور نمی کرد خانمی قبله اش رو گم کرده و رو به عقب ایستاده گلهای خریداری شده ام از کالسکه پرنسس آویزون ...
8 خرداد 1392

یک گردش آخر هفته

روز جمعه ٣/٣/٩٢ بالاخره بعد از کلی کار در خونه تصمصم گرفتیم یک دوری بیرون بزنیم نزدیک ساعت ٢ از خونه خارج شدیم همراه مامانی و به طرف آرپا دره سی رفتیم تا خواستیم ناهار بخوریم وروجک ما لالا فرمودند ولی بعد از نیم ساعت سرحال و سرزنده بیدار شد و مشغول شیطنت و ناهار خوری شد آسوده بخواب آرام جانم تقریبا تازه از خواب بیدار شده و در حال خوردن ناهارش هست عاشق نسکافه خوری مخصوصا قاشق قاشق. نوش جانت سر حال و سرزنده در پارک صائب تبریزی . تازه بعد از این خانمی حسابی سرحال شده بود و بابایی رو پشت سرش می دوند آیلا در بغل بابایی و شاکی از برگشت به خونه ...
8 خرداد 1392

ابو جون

امروز ٥/٣/٩٢ سالروز عروج ابو جون هست. می دونم اگه بود چقدر دوستش داشت ، تازه چقدر هم لوسش می کرد،  هرچند آیلایی هرگز او را ندیده اما از رو عکسها خیلی خوب می شناسه حتی تو تابلویی که لیلا جون با سبک خاصی از ابو جون نقاشی کشیده می شناسه و یک روز به مامانی نشون داد و او نشناخت آیلا برگشت گفت ابو هست دیگه ای بابا . ...
5 خرداد 1392